در فراغت یک آبگیر - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 20:10
از جدیت ادبیات گاهی میگریزم به رنگها. دانههای خیالم را میریزم در ظرفی کوچک و قالبی از قبل آماده که تا هر چه میخواهند ورز بخورند در هاشورها و سایهروشنها. در خشخش آهسته و اصطکاک نوک مداد بر کاغذ. چقدر بوی وانیل میدهد این عکس، بوی خوش بیدغدغهگی و چقدر شلختگیاش حتا شبیه فراغبالی یک سنجاقک است، کنار آبگی...
احمد - تاریخ: 1396/5/22 ساعت: 3:05
انگار وسط یک آشوب بزرگ نشستهام. در دل کائوس. هر لحظه موج زمان و مکان اتفاقی را رقم میزند که هم دلهرهآور است و هم بیتکرار، مثل مرگ. انگار مرگ شانهبهشانهیمان نشسته. هر لحظه شاید بپرسد که آمادهای؟ یا نه اصلاً سؤال هم نمیپرسد. دستت را میگیرد و میبرد. به پسرعمهام فکر میکنم. به سیل عظیمی که ا
آبیست چیزی روشن در چشمهایت - تاریخ: 1396/5/12 ساعت: 15:16
نمیدانم چرا دارم گریه میکنم. پر از یأس شدهام. نمیتوانم یک قدم به جلو و یا به عقب بردارم. دلم میخواهد خدا به همان سادگی که کلمه را گفت و انسان موجود شد، حالا بشکنی بزند و من از جایی که هستم محو شوم. مثل خرگوشی به کلاه شعبدهباز برگردم. توی تاریکی عقربههای ساعت را پیدا میکنم. یک و چهل دقیقه بام
ما دیوانگان بیخبر و بیهوش - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 4:00
دیروز توی مترو دعوا شد. زن شماره یک به مرد فروشنده گفت اینجا واگن بانوان است و جای شما نیست. مرد فروشنده گفت من دو شب توی بازداشتگاه خوابیدهام. توی دهن مأمور هم زدهام، حالا یک ضعیفه به من میگوید نیا اینجا؟! از همین دیالوگ بود که بازوهای مرد و آن هیکل درشت و اخمهای درهم گرهکردهاش در برابرم
قصهی آن مسافر، در سفری بیپایان - تاریخ: 1396/5/6 ساعت: 16:41
آن روز پدرت هنوز اتصالش با دنیا قطع نشده بود. هنوز میتوانست حرف بزند. پیراهن کرم رنگ را که خواست بپوشد دستش در هوا به دنبال آستین بود. دکمهها را با هم بستیم. یقهاش را صاف کردم. جورابهابش را به سر پنجهی پاهایش کشیدم و خودش در آرامش انسانی نزدیک به مرگ آنها را پوشید. آهسته تا جلوی در رفتیم. خستگی
عصر یک سهشنبهی معمولی - تاریخ: 1396/5/1 ساعت: 5:41
هر کدام داشتیم درباره تجربه خودکشی ناموفق حرف میزدیم. اصلاً یادم نیست از کجا به این موضوع رسیدیم. شاید از همینگوی گفته بودیم. یکیمان گفت که در کودکی همیشه چاقو را روی شکمش فشار میداده. میگفت زندگی سختی داشته و دعا میکرده بمیرد. از بازماندههای جنگ بودهاند و آواره. یکیمان گفت در شانزده سالگی
اندوه چرکین من - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 2:29
بعد از سالها شعری نوشتهام درباره عفونت و توئیتر و خشم در آن شعر مدام خودم را زیر سؤال بردهام و تا دلتان بخواهد خودزنی کردهام گفتهام چطور حماقت از سروکلهام میبارد و درد دلهای تو در صدوچهل کاراکتر جا نمیشود با این همه گاهی زن احمقت را یاد میکنی که نه موهایش سرخ است و نه عقلش بهسامان اما
آبی و امن و روشن - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 23:15
من همیشه حرفهایم را به تو گفتهام، دستکم بیشترشان را، غمگینترینشان را. در این سالهای نه چندان دور هیچکس به اندازه تو، من را به بهتر نوشتن تشویق نکرد که این البته در مقایسه با صبر تو بر اندوههایم ناچیز و حقیر است. بدان روزی که در برابر تو هم سکوت کنم، روز سختی خواهد بود. ۱۳۹۶/۰۴/۱۶ | میس راوی
روز - داخلی - برج میلاد - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 5:45
همکارهام نشستهاند به حرف زدن و من به شکل محسوسی کز کردهام و غصه میخورم. حالا دیگر بر خلاف همیشه نه اشک درمان است و نه تنهایی تسکین. ۱۳۹۶/۰۳/۲۹ | میس راوی
کلام خاموش کاشیها - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 5:45
به جز هوایی که مثل کوره داغ و گرم است همهچیز به پاییز شباهت دارد. من یکبار یک کورهی بزرگ دیدهام که در آن کاشیها پخته میشدند و حالا آن خاطره مثل فرنی، نرم و شیرین به ذهنم میرسد. حتا اگر کسی بخواهد ایراد بگیرد که فرنی را با دارچین تزیین نمیکنند! روی تخت دراز کشیدهام و کاش چراغ خاموش بود تا می
در زندگیام چند بار هجده گرفتهام؟ - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 5:45
کلاس دوم دبستان که بودم، یکبار دیکتهام را هجده گرفتم. بابا خیلی تند و تیز دعوایام کرد. شاید برای یک بچه هشتساله زیاد بود که از پدرش بشنود این چه وضع درس خواندن است؟ مگر میخواهی مردود بشوی؟ دیگر نبینم پای تلویزیون بنشینی. من احساس بدبختی میکردم. از خودم میپرسیدم یعنی هیجده به این بدی است؟ چند
مزایای مجنون نبودن - تاریخ: 1396/4/15 ساعت: 5:45
میشل فوکو توی کتاب «تاریخ جنون» توضیح میده که جنون در قرون وسطا و رنسانس، بر خلاف امروز، یه اختلال روانی و عصبی تلقی نمیشد. مردم اون دوره دیوانهها رو بیمار نمیدونستن. برعکس، جنون از دید مردم اون دوران، یه فرا-عقل بود. دیوانه کسی بود که پرده از برابر چشمهاش کنار رفته بود و میتونست چهره حقیقی جه
غیاب - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:24
تماشای کتابخانه شخصی یک آدم غایب، ورق زدن کتابهایش و خریدنشان مثل حفر کردن روزنههای کوچکی در فردیت اوست. به جز دختری که آمده بود پول کتابها را بگیرد، یک پسر موفرفری هم بود که تجربهی کمی در خواندن داشت. تقریباً بیشتر کتابهای داستانی و فلسفه را برداشت. وقتی بهش گفتم میتوانم کتاب «داستانهایی
مرور - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:24
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
زن/دگی - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:24
با اینکه آدم «زود خوشحالشو»یی نیستم اما دلایلم برای شادی میتواند پیشپا افتاده باشد. هر بار واژهیاب این عبارت را به شکل تصادفی نمایش میدهد با تماشای استعارهای که در این مستطیل باریک فاش میشود، شادی در اتاقهای تنم میدود. مثل کودکی نوپا. آنوقت زندگی و زن و شباهتشان را به یاد میآورم. زای
در مقام گردآفرید - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:24
این اواخر به جز رفتن به شهر آفتاب و گشتن زدن توی غرفهها، تجربه خوب دیگری هم داشتهام. و آن دیدن نقالهای کوچکی بوده که شاهنامه را بهتر از خیلی از ما میخواندند. دختری که فراز گردآفرید را اجرا میکرد من را که نفس حبسکرده و پر دلهره تماشایاش میکردم، برداشت و به عرصهی دیگری برد. دنیاهای آن بچهها
جذابیت شخصیشدهی شنبلیله - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:24
قرمهسبزیهایی که با سبزی آماده، خردشده و گاهی سرخشده درست میشوند بینشاناند و غیرشخصی. انگار دارم با سلیقه یکی دیگر غذا درست میکنم. هر دوشنبه که نوبت پختن قرمهسبزی است باید عزا بگیرم که بروم و سبزی خردشده بخرم و زنی را تماشا کنم که دستههای بزرگ سبزی را که گاهی به علفهرز میمانند توی دستگاه م
جادوگری در قرن بیستویکم - قسمت دوم - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:24
کهنترین روایتی که از پریهای دریایی وجود دارد به یکی از پسکوچههای اصفهان برمیگردد. تاریخنویسان محل دقیق آن را ثبت نکردهاند تا مبادا به تجربهای همگانی بدل شود اما جادوگرها، به خاطر کنجکاوی زائدالوصفشان خوب میدانند که آنجا حوالی چهارراه فلسطین است. و برای این افشای نهچندان دقیق تنها چشمکی
از عشق و اضطراب - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:24
خطر ماهانه مادر شدن، وادار میکند هر زنی را که فکر کند گاهی به هستی یک کودک، بیآنکه مسئله خواستن یا نخواستن مطرح باشد فقط ناچار میشود به پرسشگری. اگر باردار باشم؟ پاسخ منفی گاهی راحتی خیال است و پاسخ مثبت اضطراب یک مسئولیت ابدی. به این فکر میکنم که بچهای متعلق به خودم، چطور تا ششماهگی تفاوت خو
نزدیکتر - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:24
دو ایستگاه جلوتر، ناگهان مترو میایستد. هواکش با هوووف ضعیفی متوقف میشود و چراغها خاموش میشوند. زنها در تاریکی، شایعهها را بزرگتر میکنند و دامنهی اخبار جعلی را وسیعتر. همه وحشتزدهاند. فکر میکنم مرگ دستهجمعی هیچ کم نمیکند از ترس مُردن. حتا وحشتاش را به تعداد آدمهای آن جمع بزرگ میکند.

برچسب‌های مرتبط

آلودگی هوای تهران | آلودگی هوا | آلودگی صوتی | virginia woolf handwriting | ببینیم آسمان هر کجا | ببینیمو تعریف کنیم | ببینیم تا اسب اسفندیار | ببینیم تا اسپ اسفندیار | ببینیم و بخندیم | ببینیم تا باور کنیم