رفقای خیالی - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 0:24
امروز داشتم قصههای رسیده را گوش میدادم و یکیشان آنقدر حالم را خوب کرد که تا آخر وقت سر کیف بودم. داستان را دختر یازده سالهای نوشته درباره یک دنیای خیلی خیلی خیالی. دنیایی که در آن شب وجود ندارد، اسم همهی روزهای هفته جمعه است و مردماش بهجای غذا جوراب میخورند. هیچکدام از موجودات این دنیای خی
آلودگی - تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 12:06
بعضی آدمها دنبال فرمولها و الگوها هستند. دنبال راههای رفتهی دیگران. دنبال روشهای قبلاً تستشده. و کتابهای موفقیت این وظیفه را انجام میدهند. ولی حالا لقمهی آمادهتری هم هست. یعنی کارمان به جایی رسیده که انتظاراتمان را جملههای افسونکنندهی کانالهای تلگرام برآورده میکنند. دوستم مدام مطالبی از این دست را ب...
همسایهی گنجشکها در ارتفاع کم - تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 12:06
برایم لینک خبری را گذاشته بود دربارهی آمدن آخرین بازماندهی جمعیت غربی درنای سیبری که اسمش را گذاشتهاند اُمید. به سیاهی انتهای شاهپرهای درنا نگاه کردم و فکر کردم اولینبار کی جنونشان به سرم زد. و بعد فهمیدم من نمیتوانم پرنده باشم. پرواز کردن در ارتفاعات و موج خوردن با جریان شدید هوا، حتماً من را به ته...
آن شب نورانی - تاریخ: 1395/10/7 ساعت: 12:06
حرف زدن با آقای نویسنده حالم را خوب کرده بود. ایستاده بودم توی پیادهرو و مسیر کوتاهی را میرفتم و برمیگشتم. همهی حرفهایش را مثل بیابان ترکخوردهای که به دریا رسیده باشد، میبلعیدم و هورت میکشیدم. بهم گفت دولتآبادی سالها پیش به من حرفی زد و حالا من همان حرف را به تو میگویم؛ بگذار هر کسی، هر جور میخواهد ...
از رنگهای دیروز - تاریخ: 1395/8/14 ساعت: 15:01
باران با من تا جلوی خانه آمد. جعفریها و گشنیزها توی بغلم جیغ و داد میکردند. خوشحال بودند از نم بارانی که به سروصورتشان میخورد. هویجها ولی آن پایین توی کیسهی نایلونی دمغ بودند. سویشرتم پر از نقطههای آبی پررنگ در یک زمینهی آبی کمرنگ شده بود و دلم میخواست گلدان شمعدانی توی بغلم بود وقتی زیر باران ایستا...
Virginia Woolf’s Handwritten Suicide Note - تاریخ: 1395/7/12 ساعت: 15:45
ویرجینیا وولف بعد از نوشتن همهی رمانهایش آنها را به لئونارد -همسرش- میدهد. و بعد در وضعیتی اضطرابآلود منتظر واکنش او میماند. نمیدانم هیچکدام از نویسندههای مرد هم چنین عادتی داشتهاند؟ کسی که بتواند جایگاه «اولین خواننده» را پیش نویسنده کسب کند. ولی ویرجینیا بهشدت به نظر همسرش متکی است. چون آن را دقیق...
ببینیم - تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 11:33
*لینک IMDb (+)
پرسشوپاسخ - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 7:32
یکی ازم پرسیده که نظرم دربارهی ازدواج چیست؟ اول خیلی خندیدم و بعد فکر کردم ازدواج مثل شعر است. و آنطور که در ترانهی نامجو آمده؛ «کلیگویی آفت شعر است، حرف مُفت آفت ذهن» نه میشود کلیگویی کرد و نه حرف مُفت زد. هرجور که خودتان هستید، ازدواجتان هم همانجور است. نه اینکه مرد/ زن زندگیتان نقشی این وسط نداشت...
خیالیهای واقعی - تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 13:26
یک پسر بچهی واقعی و بامزه را گذاشتم توی یک داستان غیرواقعی. شاید قشنگترین شباهتم با این پسربچه همین باشد که هر دو با خیال آشناییم. و با مرزهایی که در قصهها برداشته میشوند و دنیا طور دیگری میشود. دلم میخواست حالا خود این پسرک را ببرم به آن دنیا. و ببینم قیافهی بامزه و قشنگش چه شکلی میشود. تصویرگر او ...
سرودِ نیایشِ سخن - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 11:42
آنگاه که ایزد نامها، چیزها را مینامید نخستین، واک بر زبان آوَرد. هر چه نهان، از گوهر هر چیز، مهربانانه آشکار شد! گزیده سرودههای ریگودا/ پیوست در کتاب «هزار اَفسان کجاست؟»/ بهرام بیضایی *واک یا واچ؛ آوا و نوا و سرود و سخن.
از خودمان - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 11:42
توی ستونی که در روزنامه داریم میشود هر جور مطلبی نوشت. البته مسئول صفحه، نوشتههایی را ترجیح میدهد که کمی طنز باشند اما درباره موضوع محدودیتی وجود ندارد. من بارها و بارها دربارهی کتاب خواندن مطلب نوشتهام. دربارهی گودریدز و دربارهی کتابفروشیها، دربارهی خواندن و نخواندن. متن امروزم درباره تعداد کتابهای...
استتوسهایی برای زندگی - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 11:42
عشق مگر حتماً باید پیدا و آشکار باشد تا به آدمیزاد حق عاشق شدن، عاشق بودن بدهد؟ گاه عشق گم است؛ اما هست، هست، چون نیست. عشق مگر چیست؟ آنچه که پیداست؟ نه، عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست، که نیست. پیدا نیست و حس میشود. میشوراند، منقلب میکند. به رقص و شلنگاندازی وامیدارد....
دلتنگیهای همیشه - تاریخ: 1395/6/22 ساعت: 11:42
توی شهرکتاب مرکزی نشستهام. روی چهارپایهای سبز و نه آن شلوولهای قرمز. «صادقیه در بیات اصفهان» را باز کردهام. «به سوی فانوس دریایی» و «در ستایش مرگ» را روی زانوهام گذاشتهام تا نوبتشان برسد. از جایی صدای سهیل نفیسی میآید. صدای سهیل نفیسی من را برمیدارد از پای صادقیه در بیات اصفهان و میبرد به آبوآتش. می...
امور - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 14:47
نان بگیر. سیبزمینیها را توی سبد بریز. مرغ را بگذار آبپز شود. سبزیها را بشور. ذرت و هویج را بجوشان. سبزیها را دوباره آبکشی کن. ظرفها را بشور. کرفسها را خرد کن. سبزیها را بستهبندی کن. سبدها را بگذار توی کابینت. ناهار بخور. مرغ را ریشریش کن. کاهوهای خردشده را جدا بگذار. خیارشورها را اضافه کن. همه مواد ...

برچسب‌های مرتبط

آلودگی هوای تهران | آلودگی هوا | آلودگی صوتی | virginia woolf handwriting | ببینیم آسمان هر کجا | ببینیمو تعریف کنیم | ببینیم تا اسب اسفندیار | ببینیم تا اسپ اسفندیار | ببینیم و بخندیم | ببینیم تا باور کنیم