خرید بک لینک

امروز داشتم قصههای رسیده را گوش میدادم و یکیشان آنقدر حالم را خوب کرد که تا آخر وقت سر کیف بودم. داستان را دختر یازده سالهای نوشته درباره یک دنیای خیلی خیلی خیالی. دنیایی که در آن شب وجود ندارد، اسم همهی روزهای هفته جمعه است و مردماش بهجای غذا جوراب میخورند. هیچکدام از موجودات این دنیای خیالی حرف نمیزنند البته بهجز یکیشان که رفیقِ نویسنده است. یک رفیق خیالی. من هم مثل خیلی از بچهها در سن خاصی، دوست خیالی داشتم یا بهتر است بگویم دوستان خیالی و همه باهم توی اتاق پشتی خانهمان ماجراجویی میکردیم. از سرزمینهای مختلف میگذشتیم و روی صخرههای بالشی میپریدیم. در دریای آبی و ساتندار لحافها شنا میکردیم و در سفینههایی که با سوخت بنزین روشن میشدند به سفر میرفتیم. اما باید مراقب خواهر بزرگم میبودیم. او وقتی که ما را میدید مسخره میکرد و به من میگفت با خودم حرف میزنم و دیگر بچه نیستم که از این اداها درمیآورم. هوم. امروز یاد آن رفقای خیالی افتادم و هنوز سر کیفام.

۱۳۹۶/۰۳/۲۲ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 0:24

صفحه بندی