رنگ‌های رفته‌ی دنیا - تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 23:36
روزهایی که روی سه خط مترو سفر می‌کنم، رد غصه‌ی آدم‌ها را که روی شیشه‌های مترو چسبیده و لکه‌های تنهایی‌شان که واگن را پوشانده، با خودم برمی‌دارم و توی کوله‌ام می‌گذارم. کوله‌ام زرد، آبی، سبز و قرمز است. هر جای‌اش یک رنگ. شاید من را دیده باشید؛ در ایستگاه شلوغ تئاترشهر، روی پله‌‌هایی که از خط زرد به آ...
نغمه‌ی غمگینِ انگشت‌ها - تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 23:36
قبلاً از میان انگشت‌هام صدای شیهه‌ی اسب‌های رام‌نشده می‌آمد که می‌دویدند و کلمه‌ها را بی‌افسار می‌ریختند روی صفحه. آن وقت صفحه‌ی سفید، دشت بی‌انتهایی می‌شد که لازم نبود برای چینش‌ جمله‌هاش فکر کرد و نقشه ریخت. نقشه، رد پای اسب‌ها بود، راه‌راهی ببری بود که دراز می‌کشید رو به آفتاب و قرص ماه و گنبدی آ...
عشق در سال‌های وبا - تاریخ: 1404/9/8 ساعت: 23:36
دلم نمی‌خواهد به نوجوانی‌ام برگردم. با آن احساسات غلیظ و هیجان‌های فروخورده‌اش و رؤیای یافتن نیمه‌ی گمشده. ما عشق‌محور بودیم. خیال می‌کردیم حتماً یکی پیدا می‌شود که عاشق‌مان بشود و آن‌وقت خوشبختی در آغوش‌مان می‌گرفت. من اما محافظه‌کارتر از آن بودم که سراغ عشق بروم و بعد از آن هم به شکست‌عشقی برسم و ...
آبیهای ناگهان - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 13:58
در تاریکی اتاق نشستهام و دوست دارم با عطر چای خودم را آرام کنم. نمیشود. همسایهی طبقه بالا لشکر گوزنها را رها کرده در دشت پذیرایی و از سه ساعت پیش این گوزنها بیخستگی و مکث برای خوردن اندکی شبدر،
کتابخانهی زندگی - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 13:58
سیر و پیاز را با هم خرد کردهام. مرغها را چیدهام و ادویه را اضافه میکنم. از صبح هیچ فرصتی برای استراحت نداشتهام ولی حالا دوست دارم با حوصله آشپزی کنم. راستش زندگی , برای من یک کتابخانه است. کتابخانه
رنگهای رفتهی دنیا - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 13:58
روزهایی که روی سه خط مترو سفر میکنم، رد غصهی آدمها را که روی شیشههای مترو چسبیده و لکههای تنهاییشان که واگن را پوشانده، با خودم برمیدارم و توی کولهام میگذارم. کولهام زرد، آبی، سبز و قرمز است
نغمهی غمگینِ انگشتها - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 13:58
قبلاً از میان انگشتهام صدای شیههی اسبهای رامنشده میآمد که میدویدند و کلمهها را بیافسار میریختند روی صفحه. آن وقت صفحهی سفید، دشت بیانتهایی میشد که لازم نبود برای چینش جملههاش فکر کرد و ن
عشق در سالهای وبا - تاریخ: 1397/9/29 ساعت: 13:58
دلم نمیخواهد به نوجوانیام برگردم. با آن احساسات غلیظ و هیجانهای فروخوردهاش و رؤیای یافتن نیمهی گمشده. ما عشقمحور بودیم. خیال میکردیم حتماً یکی پیدا میشود که عاشقمان بشود و آنوقت خوشبختی در آ
افق روشن - تاریخ: 1396/11/8 ساعت: 8:10
«وقتی مردان، زنان را روسپی میخواهند، زنان روسپیگری میکنند». فایلهای صوتیام را گوش میدادم و این جمله حسابی من را توی فکر برد. میگذارم هر کسی برداشت خودش را داشته باشد اما برایم سؤال است که آیا روزی میرسد که فقط ظاهر زنها جذاب نباشد و کسی از فضیلتها و حسنهای باطنیشان بگوید؟ روزی که زیبایی با عمل جراحی...
داستانهایی که از ما عبور میکنند - تاریخ: 1396/11/8 ساعت: 8:10
توی خیابانام و فکر میکنم با همه خبرهای بد و ناخوشایند و زلزلهای که هر لحظه ممکن است ما را یکجا با خاک یکسان کند، مردم هنوز چقدر از خرید کردن لذّت میبرند. مثلاً خودم دارم میروم شهرکتاب تا در بیپولی اول ماه، خودم را یک مرتاضِ بیخیالِ بینیاز به پول نشان بدهم. توی شهرکتاب به پسری که کتاب سرخ یونگ را توی...
یک تحلیل؛ شبی از شبها - تاریخ: 1396/11/8 ساعت: 8:10
شب یازدهم و دوازدهم از هزارویک شب، حکایت گدای اول از مدخل «حمّال و دختران» بازنمایی عقدهی ادیپ است و عجیب اینکه در خوانش اول اصلاً متوجه آن نشده بودم. گدای اول و پسرعمویاش همزمان به دنیا آمدهاند. این همزمانی میتواند نشانهی این باشد که گدای اول و پسرعمویاش در واقع دو ساحت و یا دو جنبه از یک فردند. هم...
بیرون از این قلمرو - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 20:10
بچه هفتماههی همسایه قرار است گرگینه بشود. پدرش هر شب با او زوزه کشیدن را تمرین میکند. همین که مرد همسایه از سرکار میآید، صدایاش به گوش میرسد. آآآآااااووووو. بچه هفتماههی همسایه نق میزند ولی احتمالاً دارد پیشرفت میکند. بالاخره چند ماهی است که پدرش آموزش را شروع کرده. حدس میزنم با برادرش که مثل خونآشا...
فراموشی - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 20:10
به آشپزی کردن ادامه بده، به پاک کردن لکهها از روی اجاق گاز و به فکرهایی که موقع سرخ کردن پیازها به سرت میزند و به زدودن روغنهای ماسیده روی کابینتها و جارو کردن و شستن ظرفها بعد از هر نوبت غذا. به خانهداریات ادامه بده و به بودن در نازلترین سطح زندگی. به رفتارهایات ادامه بده، به سلام کردنها و احوالپرس...
تقدیم به درخشش تمامنشدنی کودکی - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 20:10
حس عجیبی است. شادی نیست و خوشبختی هم نیست. شعفی است که ناگهان در رگهایت ترشح میشود وقتی اتفاق ساده و یا نه چندان بزرگی میافتد. قصهای که نوشتهام را هزاران کودک میشنوند. نمیدانم چندتایشان خوشحال میشوند، چندتا از قصه خیلی خیلی خوششان میآید و چندتا با شخصیتاش همذاتپنداری میکنند. با اینکه در نوشتن داستان...
آذر، ماه آخر پاییز - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 20:10
در لحظهی نوشتن این چند خط، اگر بهم میگفتند که پنج سال دیگر این کتابی که هدیه میدهی، در کتابخانهی خانهات جای خواهد گرفت، محال بود که باور کنم. میپرسد مگر نوک ابرها نیلیاند؟ و من همینطور که توضیح میدهم به استعارهها فکر میکنم و اینکه چطور ممکن است معنا در گذر زمان مثل بذرهایی نهفته در دل خاک، جوانه بزن...
Requiem for a Dream - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 20:10
همهچیز چهره دگرگون کرده و مقدس است، هر اتاقی مرکز جهان است، این اولین شب همهچیز است، روز نخستین است، هنگامی که دو نفر عشقبازی میکنند جهان متولد میشود اتاق چون میوهای باز میشود یا ماننده ستارهای درعین سکوت منفجر میشود و قوانینی که موشها پوزهاش زدهاند میلههای آهنی بانکها و زندانها میلههای تشریفات ادار...
برای انزوای انگشتها - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 20:10
مرجان درباره بیرحمی دنیا نسبت به نویسندههای آماتور نوشته بود، درباره جایگاهی که ندارند و تعجب دیگران از اینکه چرا در مقابل هیچ حق، حقوق و یا حتا احترامی، دست از نوشتن برنمیدارند و چقدر این وضعیت سخت و گاهی غیرقابل تحمل است. دستکم از این بابت که تجربهام منحصر به خودم نبوده دلگرم شدم. دلگرمی غمانگیزی ...
یاد آر - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 20:10
یکی از آدمهای نازنینی که میشناسم پیام فرستاده که میروید کردستان؟ و اگر میروید همسر و دختر منهم آنجایاند و گفتم غریبی نکنید. خجالت کشیدم که هنوز کتاب همسرش را که سال گذشته در نشر چشمه چاپ شده، نخریده و نخواندهام. حس کردم باید هوای آدمهای آشنا را داشت، همانطور که او بیهوا به یادم افتاده بود. گفتم نمیر...
واقعهی نخستین دم ماضی - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 20:10
روح و جوهر هزارویک شب کلام است. کلمه در هزارویک شب هم نجاتدهنده است و هم معجزهگر. شهریاری که سه سال کشته است زنان را چه در بستر و چه پس از هماغوشی، اکنون سه سال به کلماتی گوش میکند که یادآوری عمیقی به گذشتهی اوست. شهریار در میان حکایتها دوباره خودش را تماشا میکند، درمییابد که کجا میتوانست طور دیگری ...
بُغضی برای شعرهای دفنشده - تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 20:10
امروز توی توئیتر و در صفحهی شخصی که ده هزار فالوئر داشت، شعری جعلی و منتسب به شاملو دیدم که حسابی عصبانی و خشمگینام کرد. با اینهمه رفتم و دوباره از سایت رسمی شاملو پیگیری کردم (چون برخلاف شما خیلی بیکار و بیعار هستم) و جواب شنیدم که خیر این نوشته سخیف را شاملو ننوشته. چرا اصرار دارید به چیزی وانمود ...

برچسب‌های مرتبط

آلودگی هوای تهران | آلودگی هوا | آلودگی صوتی | virginia woolf handwriting | ببینیم آسمان هر کجا | ببینیمو تعریف کنیم | ببینیم تا اسب اسفندیار | ببینیم تا اسپ اسفندیار | ببینیم و بخندیم | ببینیم تا باور کنیم