خرید بک لینک

توی خیابانام و فکر میکنم با همه خبرهای بد و ناخوشایند و زلزلهای که هر لحظه ممکن است ما را یکجا با خاک یکسان کند، مردم هنوز چقدر از خرید کردن لذّت میبرند. مثلاً خودم دارم میروم شهرکتاب تا در بیپولی اول ماه، خودم را یک مرتاضِ بیخیالِ بینیاز به پول نشان بدهم. توی شهرکتاب به پسری که کتاب سرخ یونگ را توی بغل گرفته و دارد بقیهی قفسه را برای یافتن کتابهای دیگر کندوکاو میکند، حسودیام میشود. احساس نادانی بهم دست میدهد از اینهمه کتابهایی که هنوز نخواندهام. شبح یونگ را بالای قفسه میبینم که همانطور جدی و اخمکرده با عینک دورفلزی گرد ازم میپرسد چرا کتابم را نمیخری؟ خجالت نمیکشی از من فقط سه، چهار تا کتاب خواندهای؟ با خودم نام میبرم. انسان و سمبولهایش، انسان در جستجوی هویت خویش، راز گل زرین، رؤیاها و... . پشت میکنم به یونگ و میروم سراغ قفسهی داستان. کنار خویشاوندان نزدیکترم. ایشیگورو از روی جلد یکی از کتابهایش بهم لبخند میزند. بعد از اینکه نوبل گرفته، بهترین جای شهرکتاب را به او دادهاند. بهجایاش دلم برای دنیس جانسون میسوزد که مُرده و خیلیها از کتابش خوششان نیامده. دختری که با پدرش مشغول گشت زدن است، بهش برمیخورد که چرا اشعار نیما را گذاشتهاند روی شیدا و صوفیِ چیستا یثربی. پدرش محتاطانه میگوید: شعرهای نیما بود! دختر میگوید: هر چی، نباید میذاشتنش روی کتاب چیستا جون. هوف میکشم و میروم صندوق. از فروشگاه که بیرون میآیم پسربچه با پدرش جلویام سبز میشوند. انگار صاف از وسط داستان «همراه آهنگهای بابام» درآمدهاند. مرد نابینا است و ساز میزند. پسر بازویاش را گرفته و نقش عصایی را بازی میکند که پدرش ندارد. حالم بد میشود. همیشه اول واقعیتها به وجود میآیند و بعد داستانها. واقعیت پیشتاز است مخصوصاً وقتی یکسرش به فقر برسد. کاش همه داستانهایی که علیاشرف درویشیان نوشته بود بعد از قصه شدن برای همیشه محو میشدند. اما واقعیت میماند و تکرار میشود. آدمها عادت میکنند و شهر در میان این همه دلایل برای فروپاشی، هیچ به روی خودش نمیآورد.

۱۳۹۶/۱۰/۰۹ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1396 ساعت: 8:10

صفحه بندی