قرمهسبزیهایی که با سبزی آماده، خردشده و گاهی سرخشده درست میشوند بینشاناند و غیرشخصی. انگار دارم با سلیقه یکی دیگر غذا درست میکنم. هر دوشنبه که نوبت پختن قرمهسبزی است باید عزا بگیرم که بروم و سبزی خردشده بخرم و زنی را تماشا کنم که دستههای بزرگ سبزی را که گاهی به علفهرز میمانند توی دستگاه میریزد و اغلب به کمتر از یک کیلو راضی نمیشود. دلم، یکی از آن صبحهایی را میخواهد که تا سر چهارراه به قصد خرید سبزی بیرون میرفتم. سبزی خورش را با نسبت دقیقی از گشنیز، جعفری، شنبلیله، اسفناج و تره میگرفتم که بابمیل خودم بود. دستههای سبزی را وارسی میکردم و تا به خانه برسم همه را میشستم و توی خردکن میریختم. حدود سهونیم بعدازظهر بوی پیازداغ توی خانه میپیچید و تا نهونیم شب خورش کاملاً جا افتاده بود. اینها که میگویم نه روزمرگیاند و نه اساسیترین دغدغههای یک زن. اینها مثل اهمیت اختیار در فرایند انتخاباند وقتی که قرار است چند کار را با هم انجام بدهی. بیاهمیت اما مهم!
نوشتهام ممکن است بوی قرمهسبزی بدهد اما احتمالاً قرمهسبزی هم جزئی از تمام هستی ماست، جزئی ناچیز البته. حالا نشستهام در خانهی مملو از سکوت و قرار نیست قرمهسبزی بپزم. شام دیشب را گرم میکنم و در حالیکه او با دوست ازسفربرگشتهاش بیرون رفته، در درون خود سیر میکنم.
۱۳۹۶/۰۳/۰۱ | میس راوی
برچسب:
نویسنده: هستی اسدیپور