خرید بک لینک

انگار وسط یک آشوب بزرگ نشستهام. در دل کائوس. هر لحظه موج زمان و مکان اتفاقی را رقم میزند که هم دلهرهآور است و هم بیتکرار، مثل مرگ. انگار مرگ شانهبهشانهیمان نشسته. هر لحظه شاید بپرسد که آمادهای؟ یا نه اصلاً سؤال هم نمیپرسد. دستت را میگیرد و میبرد. به پسرعمهام فکر میکنم. به سیل عظیمی که او را با خودش برده. تا نمیدانم کجا. کاش پیدا نمیشد. کاش گمگشته میماندی احمد. اینطوری میشد تصور کرد که به ابدیت پیوسته. در شکاف زمان و شیارهای زمخت مکان گمشده. کاش میشد ترس مردی که در گلولای یک بلای طبیعی غلت میزند را ازش گرفت. بهجایاش لبخند بزرگترین پسرش را به او داد که تازه داماد شده، شادی پسر کوچکش را که تهتغاری پدرش بوده و شرم بیهودهی همسرش کریمه را که احتمالاً هرگز و هیچوقت مستقیم به او نگفته دوستت دارم. چقدر هراسآور است تصویر مردی که با سیل میرود در چاله مرگ. چقدر غمانگیز است شتاب سیل در محو کردن آدمی که تمام امنیت خانوادهاش بود. چقدر رایج شده مرگ و ما چقدر هنوز...

۱۳۹۶/۰۵/۲۱ | میس راوی

برچسب: نویسنده: هستی اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 22 مرداد 1396 ساعت: 3:05

صفحه بندی