دو ایستگاه جلوتر، ناگهان مترو میایستد. هواکش با هوووف ضعیفی متوقف میشود و چراغها خاموش میشوند. زنها در تاریکی، شایعهها را بزرگتر میکنند و دامنهی اخبار جعلی را وسیعتر. همه وحشتزدهاند. فکر میکنم مرگ دستهجمعی هیچ کم نمیکند از ترس مُردن. حتا وحشتاش را به تعداد آدمهای آن جمع بزرگ میکند. یکی به توهم همه دامن میزند: اگر همین الان بیان و بریزن رو سرمون، کجا میتونیم فرار کنیم؟ پشت درهای بستهی مترو، ترس از مُردن همهی جملههایی که از کتاب «مرگ» خوانده بودم را از یادم میبرد. تفاوت من این است که سکوت کردهام. با بغلدستیام حرف نمیزنم. وصل شدهام به نور گوشیام و عکسهای یک عکاسی ژاپنی را تماشا میکنم که رفیق طبیعت است. ما نه با زمین، نه با آسمان و نه با آدمها رفاقتی اینچنین داریم. آنقدر نزدیک که کلامشان را ادراک کنیم. کی میتواند بگوید که زمین از چه سخن میگوید؟ ما چطور میتوانیم در بیتفاوتی با هستی و با کیهان برای دیگران پیام صلح بفرستیم؟! مترو راه میافتد. وحشت فروکش میکند. فروشندهها با اجناسشان مرگ را پراکنده میکنند.
*کتاب «مرگ»/ تاد می/ نشر گمان.
۱۳۹۶/۰۳/۱۸ | میس راوی
برچسب:
نویسنده: هستی اسدیپور